چهارماهگیت مبارک عشق نازم
سلام عزیزدلم پسر خوشگلم. الان که دارم این مطالبو مینویسم تو مثل یه فرشته ناز کنارم خوابیدی 
الان که چهار ماهت تموم شده جیگرتر از قبل شدی، بارزترین ویژگی عسل خودم خوش اخلاق بودنشه، به محض اینکه کسی رو می بینی دلت میخواد باهاش ارتباط برقرار کنی و اگه بهت بخندن بلافاصله تو هم لبخند میزنی، خیلی خیلی اجتماعی و خوش خنده هستی گل قشنگممم. از وقتی که وارد چهار ماهگی شدی همش پاهاتو میاوردی بالا و یه سمت بدنت میذاشتی، من حدس میزدم که داری سعی میکنی غلت بزنی تا اینکه بالاخره توی سه ماه و هفت روزگی که دقیقا صد روز داشتی به کمک مامان و در سه ماه و هشت روز بدون کمکم غلت زدی عزیزم، الهی فدات بشم من، یه بار توی اشپزخونه بودم که بابایی صدام کرد بیام نگات کنم، اومدم دیدم عشق من غلت زده سرشم آورده بالا، انقد ذوق کردم و جیغ زدم که همونطوری هاج و واج نگام میکردی 
این اولین بار بود که این کار رو کردی و دقیقا سه ماه و یازده روز و 104 روزت بود
الان که دیگه بزرگتر شدی مرتب در حال غلت زدن هستی، از صبح تا شب و از شب تا صبح، وقتی غلت میزنی کلی دست و پا میزنی که بری جلو ولی هنوز خیلی زوده، واسه همین خسته میشی، گاهی انقد تلاش میکنی که همونطور دمر خوابت میبره، گاهی هم نق میزنی که برت گردونم مخصوصا توی خواب، تا صبح چندیییین بار برمیگردی و سرت رو میاری بالا و بیدار میشی، تا میخوای گریه کنی سریع به حالت اول برت میگردونم ولی خودم دیگه به معنای واقعی خواب ندارم وروجک ناز 
علاوه بر این همش سعی میکنی همه چیز رو بگیری، از پستونک و جاپستونکی گرفته تا توپ و جغجغه، الان که چهارماهت تموم شده اکثر چیزها رو راحت تو دستت میگیری و پستونکت رو به جای اینکه با زبون هل بدی بیرون با دستای کوچولوت میکشی بیرون، گاهی هم پستونک رو میاری بیرون و دوباره میذاری سر جاش، خیلی بامزه اینکارو انجام میدی قربونت برررررم من 


یکی یه دونه من تازگیا کلی صدا از خودت تولید میکنی، بعضی وقتا میگی ققققققق، گگگگگگگ، ااااااااا، بعضی وقتا با اب دهنت صدا تولید میکنی، بعضی وقتام که یه دهن آواز برامون میخونی، ما هم هی میگیم جاااااااااااان
گاهی وقتام کار از این حرفا میگذره و شروع میکنی به جیغ زدن
بعضی روزام که نمیدونم حوصله نداری یا یادت میره صحبت کنی هیچی نمیگی!
راستی تا یادم نرفته بگم اولین بار سه ماه و پانزده روز بودی که با صدا قهقهه زدی و بلند خندیدی، آخخخخخ که چقدر ناز خندیدی، دلم برات ضعف رفت نفسیییییییی من، از بلند خندیدنت کلی فیلم گرفتم، هی نگاشون میکنم کیف میکنم
الهی که همیشه لبات خندون باشه عشششششق مامان 
در طول روز اکثرا مامان کنارت میشینم و باهات بازی میکنم و حرف میزنم و ... یا کارهامو کنارت انجام میدم ولی اگر مجبور بشم از کنارت بلند شم تلویزیون رو برات روشن میکنم، شما هم عاشق فوتبال و کارتون هستی، کلی بادقت نگاه میکنی طوریکه انگار کاملا متوجه میشی 

گاهی وقتا پسر گلم رو میبرم توی اتاقش و وسیله هاشو نشونش میدم، انقدررر این کار رو دوست داری که حد نداره، وقتی میذارمت توی تختت و آویزش رو روشن میکنم و میچرخه کلی ذوق میکنی و می خندی، لبه های تختت که نرمه رو دست میزنی و واسه خودت لبخند میزنی
اینم بگم که شما کللللی عاشق بوس هستی، وقتی میبوسمت میخندی و ذوق میکنی، منم که از خدا خواسته دوباره هی ی ی ی بوست میکنم، فک کنم روزی هزار تا بوس فقط از من دریافت میکنی 



راستی هفتم شهریور دومین سالگرد ازدواج ما بود، رفتیم از بی بی یه کیک شکلاتی گرفتیم و با مامان جون و باباجون دور هم خوردیم، شما هم که جلیقه شلوار پوشیده بودی و حسابی تیپ زده بودی کنار کیک ما کلی عکس انداختی خوشگل من، الهی فدات بشم. امسال خیلییییییییییییییی خوشحالم که تو رو دارم، نمیدونم چند هزار بار باید خداروشکر کنم بخاطر این فرشته ای که بهم داده، تو بزرگترین نعمت زندگی منی عزیزدلممم، همینجا از خدای مهربون خیلی خیلی ممنونم بهم یه پسر سالم، خوشگل، خوش اخلاق، آروم و صبور داده و ازش میخوام همیشه زیر سایه خودش نگهت داره 
این روزا بخاطر واکسن ب ث ژ که بدو تولد به بازوت زدن و زیر بغلت قلمبه شده حسابی اعصابم خورده، الان حدود دوماهه که منتظرم یا جذب بشه یا سرباز کنه که نفس من راحت بشه ولی همچنان هست
هرچند شما اذیت نیستی پسرم ولی من خیلی میترسم حالا حالاها بمونه خدای نکرده، از دکترت چندین بار پرسیدم میگه کاریش نداشته باشید، از طرفی میترسم ببرمت یه دکتر دیگه بخواد تخلیه اش کنه و اذیت بشی، نمیدونم چیکار کنم، هر موقع کسی میخواد بغلت کنه کلی استرس دارم که بهش فشار نیاد، ایشالا زودی جذب بشه 
از مسافرتهای آقا امیرصدرا جونم بگم که ایشون توی چهارماهگی رفتن قم زیارت حضرت معصومه، الهی مامان قربونت بره که انقدر توی مسافرت صبور و خوش اخلاق هستی. صبح زود ما سه تا به اتفاق مامان جون و باباجون و دایی جون اینا رفتیم قم زیارت و خونه دایی محمود، خیلی خوب بود و خوش گذشت فقط وقتی اخر شب داشتیم برمیگشتیم شما یهو از خواب پریدی و بدخواب شده بودی و گریه میکردی، وای انقد از ته دل گریه میکردی که یادم میاد حالم بد میشه، حدود ده دقیقه گریه میکردی که خیلی کم سابقه بود، منم پا به پات اشک میریختم، اصلا طاقت گریه ت اونم به اون شکل رو ندارم و فورا اشکام میاد، هر چی هم بقیه میگن اشکال نداره بچه ست دیگه گریه میکنه بازم فایده نداره 
پایان چهارماهگی هم مصادف بود با واکسن و کلی استرس، اما خداروشکررررر واکسن چهارماهگیت خیلی خیلی راحت بود، موقع زدن سوزن که فقط یه کوچولو گریه کردی و زودی آروم شدی، بعدش هم نه تب کردی نه بیحال بودی، ماشالا ماشالا ماشالا. خداروشکر این یه خان هم از هفت خان واکسنها به خوبی و خوشی سپری شد 
ببخشید یکم طولانی شد پسرم، اخه من از نوشتن برای تو لذت میبرم و خسته نمیشم، امیدوارم تو هم از خوندنشون خسته نشی همـــــــــــــــــــــــــــــه زندگی مامان 


اینم یه تعداد از عکسای خوشگلت توی چهارماهگی:
تازگیا معمولا به پهلو میخوابی

اینم اولین باری که توی کالسکه ت نشستی و رفتیم پارک

اولین باری که توپت رو گرفتی

با دقت تمام به حرکت زنبورا نگاه میکنی :)

از حرکت زنبورا ذوق کردی

به این زودی به پشت فرمون نشستن علاقمند شدی مامانی؟!

اینم عکس نازت کنار کیک سالگرد ازدواجمون :*



چهارماهگیت مبارک عشق نازم
